در حالي كه در اطرافم از هر سو بمب ميريزد
تو در داخل پناهگاهت چقدر سر حال و در امان و خوشحال به نظر مي آيي
آيا گفته بودم كه من به اين چيزها توجه ميكنم؟
آيا گفته بودم كه چه شگفت آور هستي؟
و چقدر ناراحتم از هم جدا شديم
عزيزم من بيرون پناهگاه تو ايستاده ام
اما اميدوارم كه در قلب تو باشم
از ستارها خبری نبست
ماه خود را در چشمان من مي نگريست
آه ناله من و بوي زمستان سپهر
آسمان مي گريد
دل طوفانی من می گريد و باران و سپهر
نيست فانوسي در خلوتم
ظلمت راه من و چهره تابان سپهر
چه سكوني غوغاست
چه سکوتی برپاست
قلب بي جان من و آن دل آرام سپهر
دست و پايم بي جان
قلب و روحم خسته
آسمان پس تو بگو
چه كسي را ه دلم را بسته
قاصدک خبری بر من داد
دل تو بزرگ است
حتی بزرگ تر از سپهر
زورق را مچاله كنم
و از خير كيف و سر خوشي بگذرم چون آنچه مي خواهم
سر سوزني از عشق توست
همه چيز را به شكل اول در آوريم
و طول نميكشد
كه ديگر نيازي ندارم به چيزي متكي باشم
چيزي كه به آن علاقه داشتم
براي اينكه عشق تو براي سر مستي من كافي است
حالا هر يك از شما كه كمي گرد پانامارد مي خواهد
تنها كافي است دستش را دراز كند
هر چه مواد مخدر دارم ميفروشم
تا بتوانم يك النگوي طلا براي عروسي بخرم
همه چيز را به شكل اول در مي آوريم
به شرطي كه از من نپرسي چه طور
دليل همه بدبختي هايم همين بوده
ولي فكر ميكنم از فردا شروع خواهم كرد
چون حالا مي توانم يك بست بزنم
اما آن روزي آن را از پنجره بيرون مياندازم
كوكائين را ترك ميكنم
هر چه را به آن مربوط ميشود از بين مي برم و هزار گرم
مخدر اسيد را در چاه مي اندازم و رويش آب ميريزم
ما همه چيز را به شكل اوول در مي آوريم
به شكل اول...